تبليغاتX
روز نوشته های یک فیلسوف تنها

روز نوشته های یک فیلسوف تنها

نیازم را تو پاسخ گو...

پروردگارا!!!

پاسخم ده! جوابم را چنان گوی که صدایش در کوچه پس کوچه های شهرم بپیچد

ببار برایم...بتاب برایم

شبنم وار بر لطافت گلبرگ های یاس اتاقم بنویس

بنویس از دل...بنویس از قناری...بنویس از پرواز

نیازم را تو پاسخ گو...

در هیاهوی اژدهای زمان دست و پا می زنم

و به ناچار امشب با بستر وهمناک زندگی هم بالین شده ام

بالینی که بوی خیانت در آن می غلطد

سینه ای سوزان از بلا سوز شدن این زمان

پروردگارا تو پاسخم گو...

چرا عطش یک لحظه بی هوشی در همبالینی زمان را دارم؟؟

چرا حیای جوانی را نوش جان کردیم و محبت های بی دریغ را قی؟؟

برایم غوره و مویز بیاورید

نمی دانم سردیم شده یا گرمی؟!

کاسه شیر را ببرید

شاید تب کرده ام!!

بالینم را ترک کنید...به گمانم بیمارم

پاسخم را تو بگو...

خدایا!!!
چه حاشا که این ناز نیست

نیاز است که می کنم

تو پاسخ گویم باش!!!

روز نوشته های یک فیلسوف تنها

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:0  توسط سعید حبیبی  | 

چرا ...

سبز، سياه،  آبي

در سبزترين ثانيه ها دل به سياهي شب دادم

تا مگر در زلال آبي روان

و در بي نهايت سودا

و در كنار چشمي كه انتظار را فرياد مي كشيد

عشقت را و هستيت را باز پس گيرم

اما چه سود چه حاصل از اين همه رنج

زيباييها را ديگر رنگي نيست ، عشق همزاد فرسودگي ست و دل نيز

نهان ترين رازها را در خودش وا مي نهد تا شايد جايي ، كسي ، رهگذري

خاطره اي دور را از قريب ترين فاصله ها برايش به ارمغان آورد

و من نيز اكنون در كنار سرد ترين ستاره به اين مي انديشم

كه چرا ، چرا . . .

روز نوشته های یک فیلسوف تنها

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 18:28  توسط سعید حبیبی  | 

زندگی نزدیک است!

کاش می شد که نرفت
کاش می شد که بمانیم
و بسازیم خانه ای با گل دل
کشور عشق کجاست؟
صحبت از رفتن و بیزاری نیست
پای رفتن لنگ است
جای ماندن اینجاست
فکر فردا باشیم جای ما این است

کاش میشد که نرفت
و زمان را بوسید
و زمین را نوشید
همره باد نبود، آشتی را پیمود
آشنایی را پای یک سرو خرید
زندگی را فهمید

به کجا باید رفت؟

زندگی نزدیک است

روز نوشته های یک فیلسوف تنها

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:29  توسط سعید حبیبی  |